مهمونی

سلام

مامان دیبا و پرند یه حال عجیبی بهمون داد و درحالی که کلی کار داشت ما رو به یک مهمونی خیلی باحال دعوت کرد ... تازه برای بچه مون هم سوپ پخته بود (چون منو می شناسه می دونه که کلا به هیچی فکر نمی کنم برای نگار سوپ پخته بود )...

منکه کلی کیفور شدم از دیدن شاگردای خاله زیور...و صد البته ماماناشون...خوردیم و ریختیم و اومدیم...

برای اینکه بریم خونه ی دیبا اینا با هزار تا ناله شروع کردیم به دیکته نوشتنی که هر کلمه اش اندازه ی کله ی من بود. در نتیجه با سه تا جمله صفحه پر شد... از تعداد غلطا که صحبت نمی کنم ولی برای نوشتن دیکته تطمیعش کردم غلطاشو بهش بگم...با همه ی اینا این سه جمله ۴۵ دقیقه طول کشید. قرار شد جلمه ی آخرو خودش بنویسه که شد:

"مامان من بسیار خسیس است و وقتی او در خانه است من ناراهت هستم"

خوب یه کمی بهم برخورد ناراحتو غلط گرفتم که باید از روش می نوشت ... یه خورده فکر کرد و گفت اصلا این جلمه رو پاک می کنم که تو ناراحت نشی!!!

 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان محمد ابراهیم

منم از دیدن مامانای باحالی مثل شما خیلی کیفور شدم. مگه شماها یه تکونی به من بدین ... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.[نیشخند] خیلی دلم میخواست نگارو بچلونم و بخورم[ماچ] ولی حیف که نمیشد

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم دستت درد نکنه که وسط هفته اومدی و پا به پام بودی. میدونی که برای نارگلی و نگاری هر کاری از دستم بربیاد دریغ نمی کنم.[قلب]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم دستت درد نکنه که وسط هفته اومدی و پا به پام بودی. میدونی که برای نارگلی و نگاری هر کاری از دستم بربیاد دریغ نمی کنم.[قلب]

مامان الیانا

ای جانم ولی ولی خیلی من یکی حرص میخورم اینهمه داری خودتو میکشی بلکه اینها موفق تر باشند اونوقت از ما اینجوری جمله میسازند [کلافه]

پرستووو

جالبتر اینکه ازین مهمونی عکسی به بیرون درز نکرد[نیشخند]

سپیده عمه آریانا

همیشه به مهمانی . انشااله همیشه جمعتون پر از شادی باشه . قربون این دخملی با جمله سازیهای بامزه اش برم من . بووووووووووووووووووووووووووووس برای نارگل عزیزم و نگار عسلی نازم[ماچ][بغل][قلب][گل][گل]

مامان پرنیان

چه استعدادی داره نارگلی تو جمله نویسی[نیشخند]قربون دل مهربونش که راضی به ناراحتی مامانش نیست[بغل]