شپلق

سلام

تعطیلات آلودگی به حول و قوه ی الهی همه جا تعطیل شد به جز کارخانه ی ما که تولید هم به اون صورت نداره!

در هر صورت با سخنان بابارامین اینجانب به شدت متنبه شده و روز دوم رو مرخصی گرفتم به قصد قزوین و بعدش هم چتربازی ویلای یکی از آشنایان ...

چون ماشین مامان بتول هم تهران بود من و نارگل و نگار با یه ماشین و بابارامین هم با یه ماشین دیگه رفتیم ولایت. با توجه به ترافیک نگار دیگه از هشتگرد تحمل نکرد و اومد بغل من ولی در کل مسیر نارگل بی نهایت از خودش بلوغ نشون داد و تا می تونست با روش های مختلف نگار و سرجاش نشوند و کلی من کیفور کرد از اینکه دخترم مسئول شده...بغل

یه شب قزوین بودیم و در این حین نگار که کلا آبیاری رو گذاشته کنار ... ضمن بازی و پیاده سازی خونه ی مادربزرگ...روی مبل نو مامان بتول از بالا تا پایین ج.ی.ش کرد. خجالت

شمال هم خوب بود صدای دریا برای هممون لذت بخش بود حتا نگار...

هفته ی پیش که نارگل می رفت استخر طبق معمول ماهم شال و کلاه کردیم که بریم توی آب , که پیمانکار عوض شده بود و گفتند که بچه ی زیر 4سال راه نمی دن. چون نگار مایوشو پوشیده بود و از همون دم در ورود شروع کرد به کندن موارداضافه و با اینکه من خیلی قاطع اعلام کردم از جیش خبری نیست ما رو راه دادند. دو قدم از دم کانتر رفتیم جلوتر نگار یه دریاچه درست کردخجالت(البته کسی ندید)

روز شنبه رهم نگار هی با صدای بلند اعلام کرد که جیش نمی کنم می خوام برم شنا که هیچ جوری راهمون ندادند در نتیجه من و نگار گریون رفتیم جاده ی سلامتی به قدم زدن و برگ جمع کردن زیر بارون.... خیلی کیف داد مخصوصا وقتی که نگار بارون بارونه می خوندبغل

کلاس نقاشی این هفته هم واقعا بی نظیر بود. خاله نفیسه چند تا کارتن بزرگ سفید آورده بود بچه ها توش نشستن و شروع کردن به در و دیوار کارتونو رنگ کردن بعدش رفتن خونه همدیگه مهمونی ....

و اما تجربه بی نظیر هفته : شنبه بعد از ظهر حدود 200بار به نارگل گفتم کیفتو حاضر کن که نکرد.

صبح یکشنبه  دیدم جامدادی یه طرف پلی کپی یه طرف دیگه ااست. اونا رو گذاشتم تو کیفش و بعد از یه عالمه غرغرشنیدن از نارگل , بالاخره حاضر شد که بره پایین یهو گفت: زیباخانوم اون کتاب فارسیمو از پهلوی گاز بده! منم از پشت شپلق !!! زدم تو گوشش... نارگل گریه کرد رفت پایین که سوار سرویس بشه....

سکانس بعد از ظهر: وقتی اینجانب با وجدان درد بی نهایت تصمیم گرفتم تمرین نرم و رسیدم خونه که نارگل تمام مشق هاشو نوشته بود داشت تمرین تنبک می کرد و آواز رو هم با هم تمرین کردیم. بابارامین هم اومد اعلام کرد که به دلیل ناراحت شدن از رفتار من, رفته مدرسه نارگل و بهش سرزده.... منم تصمیم گرفتم که بدون ذره ای درخواست از این به بعد  کیف نارگلو حاضر کنم!!!

نتیجه : با یه شپلق همه ی اهل خونه ی ما متنبه شدند!

 

/ 30 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام دوست من بابا ای ول اگه می دونستم انقدر این شپلق کارسازه ......... حالا این روانشناسا هی برن کتاب بنویسن ......

مرد كوچك من

سلام مثل اينكه به اين شپلق هنوز خودت متنبه نشديا پس كو پت جديد؟ دخترا خوبن؟[ماچ]

رجبی

سلام دوست من وبلاگ قشنگتون رو ديدم جالب بود. من طراحي تقويم کودک انجام ميدم، اگر دنبال يه هديه خوب واسه کوچولو و خانوادتون براي عيد نوروز 1392 ميگرديد توصيه ميکنم يه سر به وبلاگ من بزنيد مطمئن باشيد پشيمون نميشيد. با تشکر، منتظر نظرات شما هستم. http://calenderbaby.persianblog.ir http://taghvimkoodak.persianblog.ir

نیایش

سلام بانو کجایی هنوز در حال فرار از آلودگی![قلب]

مامان آرمان

مثل همیشه از نوشتن ساده و بدون سانسورت!! لذت بردم دوست عزیز ...در ضمن عکسها خیلی قشنگ بود نگار روز به روز دوست داشتنی تر میشه....خوش به حالت که با این دخملی هر لحظه در ارتباطی...نارگل هم برایم شیرین و عزیزه....من هم لایک میزنم حرف مامان بتول ات را که بهتره کمی هم به خودت و استراحتت برسی و مطمئن باش که دو فرشته ناز و دوست داشتنی تو خونه داری[ماچ]

امیر دایی

[گل][گل][گل]