Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickersLilypie Fourth Birthday tickers
  نارگلی و نگار
اميردايی

سلام

پريشب اميردايي از دانشگاه اومد _من و نارگل چترمونو خونه اونا پهن كرده بوديم- بدجوري آش بود نارگل هم هي بهش گير داده بود هفت هشت تا عروسك برده بود تو اتاق اونو هي مي گفت من مامانشونم و تو باباشوني- اميردايي ولو روي تخت- هي يكي يكي عروسكارو بلند مي كرد مدل عروسكي حرف مي زد كه بابايي بابايي بچه تو رو مي خواد گريه مي كنه! اميردايي هم همه رو گفت خوابشون مياد بده من بخوابونمشون. تا رسيد به خودش گفت:

 اميردايي دلم برات تنگ شده 

اميردايي : توهم بيا اينجا بخواب!

نارگل هم سه ثانيه خوابيد و بلافاصله اعلام كرد صبح شده پاشيم.

ديشب هانا و آتوري و البته مامان باباهاشون اومده بودن خونه ما نارگل هم تقريبا با بچه بازي كرد. وقتي كه رفتن مارفتيم بخوابيم بهش گفتم : نارگل جون خيلي دختر خوبي بودي . چقدر خوب باهانا بازي كردي اسباب بازيهاتو دادي. آفرين

نارگل: اما يه جا كار بد كردم كه گريه كردم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ - ننه نارگلی و نگار