Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickersLilypie Fourth Birthday tickers
  نارگلی و نگار
نازکشی

سلام

۱- بابارامین یه شب خونه نبود دیشب که اومد نارگل که دلش برای بابارامین تنگ شده بود شروع کرد به سخنرانی:‌

اول به صورت مستقیم: بابا رامین خیلی دوستت دارم . دلم برات تنگ شده بود.

بابارامین هم حسابی بوسش کرد ولی چون خسته بود نتونست زیاد باهاش بازی کنه.

نارگل دید زیاد جواب نمی ده به صورت غیر مستقیم شروع کرد:

بابا جون چقدر این راه لباست به شلوارت میاد!

بابارامین:‌. . .

باباجون چقدر توی چشمات به جورابت میاد!

بابارامین:‌. . .

۲- دیشب نارگل داشت یه شعر که تو مهدکودک یادگرفته سعی می کرد که بخونه خیلی خوب یادش نمی یومد جسته گریخته می خوند:

There is money in ur pocket -  where is ur jacket? 

يهو بابارامين گفت چي چي گفتي؟

نارگل گفت: اين سخته تو نمي توني ياد بگيري !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ - ننه نارگلی و نگار