خانه وبلاگ
ايميل من
نويسندگان وبلاگ
ننه نارگلی و نگار
آرشيو وبلاگ
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
لينک دوستان
آرتا جون
آرتينا جون
آرتينا جون2
آرش جون
ارشيا خان
آرمان جون
الینا جون
اميردايي
اميرمهدی جون
امیرمهدی خان کوشمولو
آندياجون
ايليا جون
باران جون
پارميداجون
پردیس جون
پرستووو جون
پرنیان جون (پوپلی)
پرهام جون
پريسا جون
پريسا جون
پريسا جون و پارسا جون
پويان جون
تبادل لینک
تقويم زنانه
خاله نوناك
دلاراجون
دلارام جون
ديبا جون و پرند جون
رادين جون
رومينا جون
ریما جون
سارا جون
ستایش جون
سروين جون
سميرا سرگلزايي
شميم جون
صفا جون و پانته آ جون
طراحی وب سایت
عمو پورنگ
فاطمه جون و سارا جون
فاطمه زهرا جون
فافا
قوالالامبا خان
کایلا جون
کودکان
کیان خان وکیارش خان
کیانا جون و کورش جون
گلساجون
ليليان جون
ماهين جون
مریم جون
مزداجون
معین خان و آوین جون
مهديارجون
مهديارجون۲
نازنين جون
نازنین جون و نیکان خان
نگار خانوم
نگارينا
نوشا جونی
نوشین
نيروانا جون
هستي جون
هلیا جون
هوچهرجون
يوناجون
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ايکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

سلام
نارگل خنده اش قطع نمی شه, با صدای بلند داشت خوشحالی و هیجانشو اعلام می کرد... ولی من فشارم افتاده از حرصم دارم یه عالمه غذا و شکلات می خورم.... اندازه ی یه خرس شدم بس که الکی دارم می خورم....
نگارم جیغ می زنه... خوشحاله ... خدایا یه صبری به من بده,
بابارامین یه خرگوش کوچولو آورده خونه , خیلی خوشگله و بچه ها بی نهایت خوشحالن...خدایا ولی من نمی رسم.... کف آشپزخونه رو گند گرفته ... یخچالو خیلی وقته تمیز نکردم کمدا خیلی شلوغن....هیچوقت تا حالا بالکنو که جوجه (دیگه حالا مرغ شده) توشه تمیز نکردم...
خرگوش رفته تو کارتون تو اتاق نارگل امیدوارم جیشش روی زمین نیاد ....
امیدوارم بچه ها همیشه خوشحال باشن باید یه راه بدون حیوون پیدا کنم....
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار
سلام
نارگل اعلام کرد که چرا نمی خواد کسی رو ببوسه:
آخه من فکر می کنم که یه عالمه بوس تو قلبم دارم هر کسی رو که ببوسم از بوسام کم می شه!!!!
خوب اگه کسی تو رو بوس کنه چی ؟
اضافه می شه دیگه ولی من نمی خوام کسی رو ببوسم.
امشب نارگل نگارو حموم کرد و حتا سرشو شامپو زد. نگار هم سر نارگلو با شامپو شست!!!!!! منم نشستم و هر دو تا رو تماشا کردم و حسابی لذت بردم....
نگار یه کار شگفت انگیزی می کنه (پیش پیش ببخشید)
تا درو دستشویی باز می مونه بی برو برگرد رفته اون تو داره با آب ت.و.ا.ل.ت فرنگی دستاشو می شوره
خیلی وقتا وقتی ج.ی.ش داره و پوشک نداره می ره تو دستشویی و جیش می کنه .
دیشب بابارامین بعد از یک شب نبودن اومد خونه و نارگل که حسابی دلش تنگ شده بود شروع کرد براش از دیکته و درس جدید و کتاب م.ز.خ.ر.ف پرلزشون حرف زدن . همینجوری که داشت حرف می زد دیدم نگار داره شلوار باباشو می کشه و کتاب نقاشی شو آورده و داره توضیح می ده..ا آ اااااااا 
پی نوشت شخصی: کلیدامو گم کردم و تو خونه گل میخ شدیم نگارم منتظره در باز بشه یا از پله می ره بالا یا تو آسانسوره داره باهام بای بای می کنه ... ولی متاسفانه باهر بادی حسابی سرما می خوره و این حسابی دست و پامو بسته....
سلام
نگار یه علاقه ی شگفت انگیزی داره... عاشق وسایل الکتریکی شده... نتیجه اشم تا حالا:
اینقدر گوشی ام رو مزه مزه کرد و گاز زد تا دیگه شارژ نمی شد فرستادم تعمیر گفتن 150 آب می خوره ..
گوشی جایگزین که گوشی قبلی بابارامین بود به فاصله یک روز رفت تو لیوان چایی
کنترل ما.ه.وا.ره تا حالا 3بار نو شده چون سه بار سوخت.
دیروز که ماشین لباسشویی رو روشن کردم دیدم یه چیزی تاق تاق می کنه بعد از یه خورده کنکاش دیدم گوشی تلفن داره شسته می شه!!!
هر از گاهی هم سیم تلفنو می کشه و شارژر بابارامینو می زنه جاش !!!!
یه خورده هم خاصیت زلزله طوری داره بعد از عبور از هر اتاق اونجا یک ربع نیاز به جمع و جور داره حداقل!
نارگل هم خوبه بالاخره میزتحریرش اومد و نصب شد نارگل هم خیلی خوشحال شد.
کلی از عکسای نگارو چیده روی میز...
تازگی ها خیلی بیشتر باهمدیگه بازی می کنن و کلی با هم عشقولانه در می کنن.
نارگل هی دیکته بیست می شه و هی منو تیغ می زنه مجبورم قیمتو بیارم پایین.
کلا دیگه حال نداریم بریم بیرون و تاجایی که می شدکلاسارو کم کردیم. یکی نارگل و یکی نگار همین دورو برا....
پی نوشت شخصی: نگارو بردم دکتر و خدا رو شکر مشکلی نداشت....
روزای یکشنبه ورزش می کنم و خیلی خیلی احساس بهتری دارم و شاد شدم فقط مامانم حسابی دعوام کرد که 6 دیگه واقعا دیره ... چقدر بچه رو می زاری و می ری!
سرکار هم یه کم شرایط بهتر شده خیلی سخته که بعد از سال ها هنوز نمی دونم کی واقعا دوسته و کی واقعا توانایی دوست بودن رو نداره و فقط منافع شخصی رو می شناسه...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار
پریروزا داشتم واسه یکی قپی می اومدم که نباید کارشو ول کنه, که باید بجنگه حسابی... برای چی باید به مردایی که دارن زنا رو له می کنن پا داد...
الان خودم له شدم... از کارم دیگه بدم میاد, خسته شدم دیگه اون آدما رو دوست ندارم...شایدم بی خوابی روم اثر گذاشته خدا می دونه
ولش کن....
یه چیز جالبی راجع به نارگل فهمیدم:
یه میز کوتاه داره که روی اون یا روی میز توی هال مشق می نویسه ...وقتی اون می نویسه برای نگارهم یه دفتر و مداد رنگی می زارم که خط خطی کنه... هر از گاهی از جاش بلند می شه و یه خط تو دفتر نارگل می کشه... عاشق دفتر روزنگار نارگل هم هست دائم اونو ورق می زنه ولی پاره نمی کنه...ولی کپی های نارگلو پاره می کنه ... مدادرنگی هاشو پخش زمین می کنه کیفشو خالی می کنه ....نارگل ککش هم نمی گزه!!!!اصلا صداش در نمیاد ولی وقتی به باربی هاش دست می زنه انگار که آسمون به زمین میاد!!!
راستی خودش پیشنهاد داد که تمام باربی ها و لباساشونو جمع کنیم.
نگار بدجوری داره منو تمرین بچه داری می ده....
شب یلدا هم مهمون داشتیم ... مامانم و دائیم... مدل مردونه مهمون داری کردم یعنی مهمونا را من دعوت کردم خرید هم کردم ... و فقط یه جاهایی به مامان بتول کمک کردم غذا درست کنیم!!!! چه حالی داد...
امروز هم رفتیم تولد کیمیا خانم (جای دیبا جون و پرند جونم خالی) خوش گذشت, نارگل هم گفت که خیلی خوب بوده و برای سال دیگه تولدش حتما ارکستر!!!!دعوت کنم...(ننه ان شاءلله عروسیت)....
پی نوشت شخصی: یه قدرت عجیبی پیدا کردم قبلنا همیشه کی بوردم خراب می شد ولی تازگی ها همینجوری که تایپ می کنم یهو می بینم پریده یه جای دیگه اینتر شده یهو انگلیسی می شه خلاصه قاطی پاطی شده, شاهد مثال هم پست قبلی!!! درستش نکردم که یادم بمونه چه جوری شدم!!!
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار
سلام
به نظر میاد دیگه باید یه تکونی به خودم بدم... انگار سرنخو از دست دادم....
یه عالمه کار نکرده دارم و به کلی دوست باید تلفن می کردم که نکردم...
پرند جونی خوشگل کوچولو تولدت مبارک 
دوست عزیزم تولدت مبارک
نگار فسقل اوضاعش بدک نیست و الان یه تب کوچولو داره...فسقلی من فقط یه شب واسه درس خوندن بیدار موندم ولی واسه تب تو تا حالاک-چ ر=ب
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار
سلام
خوب یه مسافرت کوچولوی 2-3 روزه با مامان بتول و خاله روناک و بابارامین و عمو کورش رفتیم. بابارامین و عمو کورش کلا کارداشتند و زیاد با ما نبودن...ولی به ما خوش گذشت
هر چند که مثل زمانایی که بابارامین برنامه ریزی می کرد من نتونستم مامان بتول و بچه ها رو خوشحال کنم ولی خودم خیلی هم ناراضی نیستم. یه اشتباه استراتژیک راجع به یه صبح کردم و به جای لب دریا بردمشون دبی مال ... در نتیجه دریا و آفتابو از دست دادیم.سافاری رو جرئت نکردیم بریم. بالون هم چون بچه ی زیر 12سال راه نمی دادن به جاش خوابیدیم.
قطعا مشخصه که هیچی نخریدیم فقط از فرودگاه شکلات و پوشک خریدیم!!!! دروغ چرا یه خورده لباس برای بچه ها هم (بیشتر نگار) خریدم.
متاسفانه دوستان رو هم نتونستیم ببینیم. آرش خان و خاله آرزو را با یک ثانیه فاصله نتونستیم ببینیم
یه جا برای نارگل وقت پاتیناژ گرفتم یادم رفت ببرمش
یعنی کلا هر چی شاهکار بود زدم!!!
کلا برخلاف انتظارم خیلی سخت نگذشت و بچه ها بی نهایت همراهی کردن... مخصوصا نارگل واقعا انتظارشو نداشتم که از صبح تا شب با یه مقدار غر زدن بتونه ما رو همراهی کنه...فقط یه جایی گیر داد که چرا هر چی عکس تو دوربینه ماله نگاره؟ و زد زیر گریه...و یه مقدار اخلاق پور شد در باقی موارد هم خوش اخلاق و هم مهربون بود...خدا رو شکر
نگار اما بهش خوش گذشت. براش سوپ برده بودیم ولی خدا رو شکر غذا هم بد نخورد. حتا ساندویچ نون و پنیر سوار بر کالسکه خورد . وقتایی که خواب بود تو کالسکه بود و وقتی بیدار بود نارگل تو کالسکه بود.


در حال حاضر هم قزوین هستیم و نارگل خیال برگشتن نداره و گیرداده که تا آخرهفته پیش مامان بتول بمونه...
کلاس نگار رو هم خیلی دوست دارم و حسابی ازش خودم لذت می برم نگار هم دوست داره...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار
سلام
الان که فکرشو می کنم می بینم نارگل با اینکه وقتی بچه بود خیلی غرغرو بود و احتیاج داشت که همیشه یکی باهاش بازی کنه با این حال راحت بزرگ شد...نگار نیاز به مراقبت خیلی زیادی داره ...
نگار یکی دوقدمی بالاخره برداشت و فعلا دل ما رو خوش کرد.
شیطونک شده و حسابی هم دل می بره....
پریشبا نارگل تو مدرسه قرمه سبزی خورده بود و تو خونه هم یه بستنی مشتی زد ولی نتونست شام بخوره و خوابید.
نگار ولی خوابش نمی برد تا ساعت 1 باهم بازی کردیم و بالاخره خوابید. ساعت 1و نیم نارگل یه صدایی کرد و رفتم دیدم داره رو تخت شکوفان می کنه بلندش کردم ببرمش دستشویی خوب بین راه هم همینطور شکوفه می زد....
قضیه وقتی حل و فصل شد تقریبا دیدم جایی نمونده که احتیاج به نظافت نداشته باشه.حتا رو دیوار.. تالباس و دستشویی رو شستم دیدم کششو دیگه ندارم ادامه بدم‘ بابارامین و بیدار کردم... ملحفه و روتختی نارگل رو هم عوض کردم و رفتیم رو تخت نارگل و نشستیم بابارامینو سیر نگاه کردیم!!!!اونم شروع کرد و همه جا رو تمیز کرد این وسط کلی به لوبیاهای سحرآمیز نارگل هم خندیدم که همه جا رشد کرده بود و کلا خوش گذشت!!!!!
دیگه به کلاس اسب سواری نمی رسیم, نارگل هم دیگه خیلی دلش نمی خواد...یه سری کانال ها رو از بس که به حرفم گوش نداد قفل گذاشتم حالا تا وقتی از سرکار بیام به جای اینکه تلویزیون ببینه داره سعی می کنه قفل و باز کنه!!! ولی دیکته چندبار بیست شده و خودش خیلی خوشحاله... تمام کتابایی که برای نگار گذاشتمو برای خودش می خونه چون کلی برای خودش خاطره داره...با نگار هم خیلی بیشتر دوست شده...
می خواستیم بریم تولد دیانا... بهش گفتم این کفش بنفشا رو براش ببریم؟ گفت نه بابا می پوشه و به من پز می ده ولش کن! در نتیجه خودش پوشید و رفت تولد
یه دفعه دیگه داشتیم می رفتیم بیرون التماس می کرد که کفش بنفشو که به پاش هم یه کمی بزرگ بپوشه ... بهش گفتم آخه تو چندبار به حرف من گوش کردی که من گوش کنم؟ آخه به وجدانت گوش کن!!!!
قاه قاه زد زیر خنده که وجدان؟؟؟ برو بابا ... تا وقتی بریم و برگردیم کلی به وجدان خندیدیم. (به نظر میاد که وجدان کلا برای بچه های جدید از مد افتاده)
پی نوشت شخصی:
1-مامان کیمیای عزیزم امیدوارم روح مادر شوهر عزیزت در آرامش باشه..
2-همسایه مون بود و یه مدتی مریض بود وقتی فهمیدم گریه ام گرفت که چرا حتا نرفتم یه سرکوچیک بزنم 
3-بی نهایت به انرژی مثبت احتیاج داریم....
4-زیبا خانوم داره دیوونه ام تو دو سه هفته ی گذشته یا نیومده یا دیر اومده و هیچ کاری نکرده جمعه بهش زنگ زدم که مامان بتول دیگه رفته شنبه بیا گفت من رفتم خوانسار خاله ام فوت کرده تا چهارشنبه نمیام!!!دیگه عزممو جزم کردم که یکی دیگه پیدا کنم... ولی وقتی دیروز اومد جای جوجه رو تمیز کرد انگار آب ریختن رو آتیشم....
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار
سلام
خوب کوچیکه بازم مریضه‘ این هفته تب داشت خیلی بدجور توی بارون 3بار دکتر رفت...با استامینوفن از هیچ مدلی تب پایین نیومد و کلی دست خودشو دل منو لرزوند. سخت گذشت و فسقلی هم حسابی اذیت شد. امیدوارم مثل شنبه ای دیگه برامون تکرار نشه... به نارگل هم خیلی سخت گذشت چون اصلا تمرکز نداشتم که به حرفاش گوش بدم یا درساشو چک کنم.
دیکته اشو خوب می نویسه تازگی ها ولی اینقدر طول می کشه بنویسه که معمولا ساعت 10 می خوابه...
مامعمولا به کلاس های دوشنبه نمی رسیم و فقط چهارشنبه ها و جمعه ها کلاس داره...
برای نگار هم یه کلاس ثبت نام کردم به اسم بازی مادر و کودک که هفته ی اولش تو تب و دندونپزشکی برای نارگل گذشت. (دوباره قالب گیری انجام شدو من تعهد دادم که پلاک نارگلو به خودم زنجیر کنم که دیگه گم نشه!!)
نارگل راه به راه برای نگار نامه ی عاشقانه می نویسه و به نظر می رسه که بدجوری دوستش داره... شبا با هم سه تایی روی تخت بازی می کنیم کشتی می گیریم اتل متل بازی می کنیم و ...
چون تب داشت 4شب تو تخت ما خوابید و حالا دیگه دلش نمی خواد بره اتاق خودش...
تئاتر هم رفتیم‘ با آرتا خوشگله و مامانی و سپیده و مامانیش‘ نگار هم علی رغم اینکه همون روز مریض شد ولی تئاترو با لذت نگاه کردو نسبتا آروم بود....
فلوت سحرآمیز قشنگ بود.

سلام
چند وقته دیگه دلم نمی خواد بنویسم )):
البته سرکار یه کمی شلوغه و نمی رسم یه سر به اینترنت بزنم‘ vpn هم قطع شده و حوصله ندارم گوگل ریدر با فیلترشکن وارد بشم...کلا به نظر میاد که احتیاج به یه مسافرت دارم و اینکه یه مدتی سرکار نرم, مدیرمون عوض شده سر هیچ و پوچ... خیلی دوستش داشتم... البته مدیر جدید هم بد نیست ولی.....
نگار هنوز راه نمی ره و این موضوع داره اذیتم می کنه هرچند که دکتر می گه تا 18ماه وقت داره...دندون درآوردن پدرشو در میاره, سر هر دندون حدود 10 روز غذا نمی خوره و کلا شبا ناله می کنه ولی خوب الان خیلی بهتره , بعد از 6تا دندون تازه یاد گرفتم قبل از غذا خوردن بهش استامینوفن بدم که بتونه 4تا قاشق غذا بخوره ....
حسابی فضول شده و کلمه ی م.م.ه به دایره ی لغتاش اضافه شده می ره تو اتاق نارگل و مثل برق یه چیزی کش میره مثل بچه گربه می گیره به دندونش و فرار می کنه...نارگل هم بهش می گه قربونت برم بیا راه بریم... و تا پشت در راه می برتش و فوری فلنگ و می بنده و در اتاقو می کوبه به هم....
مشق نوشتن نارگل هم خیلی طول می کشه ولی می نویسه ... احساس می کنم یه روزایی خسته است و دلش نمی خواد بره مدرسه دلش می خواد بازی کنه 1500دفعه کفشای باربی شو دربیاره و دوباره بپوشونه ...به کتاب خوندن هم داره علاقمند می شه...
نارگل: مامان من دلم می خواد خیلی زود ازدواج کنم!
من: وای چقدر خوب هر وقت یه آدم مناسب پیدا کردی باهاش ازدواج کن البته ما رو هم خبر کن.
نارگل: باشه کمکم می کنی یه شوهر خوب پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این وسطا یه جشنواره ی انار هم رفتیم بدک نبود....(ممنون دختر عمه)
پی نوشت شخصی: امیر دایی چند دفعه رفت ثبت نام کنه بعد از یکی دو هفته سرکار گذاشتن بهش گفتن یه بار دیگه باید گزینش بشه...دو سه مرحله ای که گذرونده بود سوالای خیلی زیادی ازش پرسیده بودن در حد کفن میت و این حرفا!!! خلاصه اینکه گفت اگه حتا زنگم بزنن دیگه نمی ره...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار
سلام
پنج شنبه رفتیم تولد کیانای وروجک دخترعموی نارگل که حسابی بهمون خوش گذشت. البته طبق معمول کیانا و نارگل هم کم نذاشتن و تا تونستن با هم دعوا کردن.....خیلی جالب بود می تونستن بااخم تمام 5 دقیقه رو دست های هم بکوبن (شایان ذکره که کیانا خانوم شیطون فوق باهوش تازه 3ساله شده) و آخرش نارگل کم بیاره و با اخم و تخم من بزنه زیر گریه!!! نگار هم حسابی با پسرعمو (کورش مهربون) که 6ماه باهاش فرق داره سرگرم شده بود و فوری میپرید رو سرو کله اون و کورش هم فوری ماچش می کرد (به نظرمیاد خیالم از آینده ی دختر کوچیکه راحته
)
امروز هم به دعوت یه دوست خوب رفتیم یه رستوران که مخصوص بچه ها بود اسمشو یادم رفته ولی تو خیابون دادمان بود نزدیک بیمارستان آتیه....
خوشگل بود و خیلی نو‘ با ما هم خوش گذشت به نگار هم همینطور....حتا لی لی هم بازی کردیم... غذای خوب گرونی هم خوردیم...کلی هم سر هر میزی اسباب بازی سرو شد حتا برای بزرگا...
ولی جالب ترین چیز این بود که نارگل پلاکشو سر میز درآورد و دیگه یادش رفت برداره باهم رفتیم لی لی که میز تمیز شد و پلاک مثل پارسال تو دستمال کاغذی سرمیز تشریف برد سطل آشغال!
منم رفتم سر سطل آشغال و وسط رستوران شروع کردم به گشتن آشغالا!!! که صاحب رستوران هم اومد و 2تایی مثل... آشغالا رو گشتیم تا پلاک پیدا شد.
نمی دونم چی تو ذهنم بهم گفت دوباره پلاکو بده به نارگل که نگه داره!!!! و تا برسیم خونه پلاک دوباره گم شد... نمی دونم قیافم چه شکلی شده بود بغضم گرفت.... نارگل هم شروع کرد به گریه کردن و برای اولین بار واقعا احساس گناه کرد و گفت ببخشید و بی سرو صدا کاراشو کرد و خوابید.

برای یکبار خودمو تحویل گرفته بودم و از حراج 70 درصدیک فروشگاه برای خودم یه شلوار جین خریدم خدا تومن! که امشب وقتی نگار بغلم بود خوردم زمین و سوراخ شد ولی خدارو شکر نگار چیزیش نشد....
پی نوشت شخصی: امیر دایی فوق لیسانس قبول شده خوشحالم مراحل سختی رو گذروند هم تخصصی هم گزینشی (نویسندگی رادیو) داداشم امیدوارم موفق باشی و آزادانه بنویسی....
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ - ننه نارگلی و نگار


